تبليغاتX
زندگی خوب و بدش به کام ماست
زندگی خوب و بدش به کام ماست
وبلاگ شخصی محسن دوست.کام
قصد ازدواج نداشتم...
قصد ازدواج ندارم...

این جمله معروف ما چقدر حرف و حدیث داشت....حالا هم که به دنبال چشم غره رفتن بعضی ها حذفش کردم هنوزم این حرف و حدیث ها هست...

به قول شاعر : زندگی چون پیچکی است...انتهایش می رسد دست خدا !

حالا بی احساس جان که این کامنت رو گذاشتی فکر میکنی کدوم برگ و کدوم ساقه ازین پیچک دست ما باشه که بتونیم به میل خودمون این پیچک رو بپیچونیم! با اون همه دبدبه و کبکبه کله مونو بالا میگرفتیم و با علی شوته و بر و بچ حال دنیا رو میکردیم و عین خیالمون نبود و میگفتیم تا ۵۰ سالگی زن بی زن ! یهو خدا زد پس کله مون و چنا نتو دام عشق و عاشقی افتادیم که نگو.

دلمون خوش بود که لااقل یکی پیدا میشه جورابمون رو بشوره...نمیدونستم از این به بعد جورابای یکی دیگه ام باید بشورم.

این تیکه آخری رو شوخی کردم...انشالله که زندگی همه چه مجردی چه متاهلی به کامشون باشه !!!

|+| نوشته شده توسط محسن در دوشنبه 20 خرداد1387 ساعت 22:10 |

ممنون از دوستانی که تبریک گفتن ... انشالله شیرینی شمارو بخوریم...
|+|

کابوس (ترجمه)

یک شب که پدر به اتاق پسرش رفت تا به وی شب بخیر بگوید متوجه شد پسرش کابوس می بیند. پدر او ر ا بیدار کرد. پسر با گریه گفت خواب دیده است که مادر بزرگ مرده. پدر به پسر اطمینان داد که مادر بزرگ حالش خوب است و سپس به پسرش شب بخیر گفت. فردا مادر بزرگ مرد.

هفته بعد هنگامی که پدر به اتاق پسرش رفت تا به وی شب بخیر بگوید متوجه شد پسرش کابوس می بیند. پدر او ر ا بیدار کرد. پسر با گریه گفت خواب دیده است که پدر بزرگ مرده. پدر به پسر اطمینان داد که پدر بزرگ حالش خوب است و سپس به پسرش شب بخیر گفت. فردا پدر بزرگ مرد.

هفته بعد هنگامی که پدر به اتاق پسرش رفت تا به وی شب بخیر بگوید باز هم متوجه شد پسرش کابوس می بیند. پدر او ر ا بیدار کرد. پسر با گریه گفت خواب دیده است که پدر مرده. پدر به پسر اطمینان داد که حالش خوب است و سپس به پسرش شب بخیر گفت. اما پدر آن شب تا صبح از ترس خوابش نبرد.

پدر با احتیاط به محل کار خود رفت. با شنیدن هر صدایی از جایش می پرید و دایم در انتظار فرا رسیدن مرگ خود بود. شب که با خستگی به منزل بازگشت به همسرش گفت که روز بسیار بدی را پشت سر گذاشته است. زنش گفت که او هم روز بسیار بدی را پشت سر گذاشته زیرا مرد شیر فروش که هر روز برای آنها شیر می آورده در مقابل منزل آنها تصادف کرد و کشته شد !

 ترجمه داستانک Nightmares از سایت www.goog.com

|+| نوشته شده توسط محسن در سه شنبه 24 اردیبهشت1387 ساعت 10:59 |

! Tick
Sneaky Drinking
 
One night a police officer was staking out a particularly rowdy bar for possible violations of the driving-under-the-influence laws.

At closing time, he saw a fellow stumble out of the bar, trip on the curb and try his keys on five different cars before he found his. Then sat in the front seat fumbling around with his keys for several minutes. Everyone else left the bar and drove off.

Finally he started his engine and began to pull away. The police officer was waiting for him. He stopped the driver, read him his rights and administered the Breathalyzer test.

The results showed a reading of 0.0. The puzzled officer demanded to know how that could be.

The driver replied, "Tonight I'm the designated decoy."
|+| نوشته شده توسط محسن در یکشنبه 8 اردیبهشت1387 ساعت 15:0 |

مشت محکم!
night dreams

جون عزیزت بیخیال من یکی شو... یه دستی به سر و روی گل خودت بکش ما خودمون واسه خودمون خدایی داریم. دوست داشت میندازم تو جهنم. تازه قلیونم میتونم با خودم ببرم. ذغال فت و فراوونه... اگرم دلش سوخت دستمو یه جایی بند میکنه دیگه...حالا هر چی من جواب نمیدم اینجا رو تخته سیاه نکنین دیگه قربون شکلتون...

بابا هنری...!!!

در هنرمندی شما شکی نیست اما به پیر به پیغمبر من از وقتی زن گرفتم به احدی نظر خصوصی ندادم هنرمند عزیز...اگه اس ام اس های وقت و بی وقت و نصفه شبتم جواب ندادم معذرت اما قبلش گفته بودم...

خصوصی...

خوشحال نشین هنوز زنده ام... یه کم سرعت سیستم مغزی ارتقا پیدا کنه سریع آپ می کنم. اصلا ربطی به عشق و عاشقی اینا نداره شیطونا

|+| نوشته شده توسط محسن در جمعه 6 اردیبهشت1387 ساعت 20:54 |

آیه ها...

آه ... ازین زمزمه های چشم من

نیمه شب چه آیه ها روییدند

 

رو به قبله دلم رقص کنان

آیه ها عطر سپیده بوییدند ...

 

 

تقدیم به ...!

|+| نوشته شده توسط محسن در سه شنبه 28 اسفند1386 ساعت 3:30 |

تسلیت !
زندگی چون پیچکی است...انتهایش می رسد سوی خدا !

دیشب هادی sms زد : کجایی بی معرفت ؟ دلم برات تنگ شده.

6 ماهه نرفتم خونه ... 6 ماه سرمو با تحقیق و پروژه های آبکی خودم گرم کردم تا فقط امتیاز بگیرم ! به جای اینکه جوابشو بدم تو sms نوشتم : ای تف تو این روزگار رفیق ...! نمیگی من مردم یا زنده ؟

زنگ زد... انگار بغض گلوش رو گرفته بود . فقط گفت : محسن مامانم فوت کرد... خیلی برام سخته....خیلی .

حالا من بودم که بغض توی گلوم رو می خوردم و هادی دلداریم می داد . هنوز باورم نمیشه. براش دعا کنید .

|+| نوشته شده توسط محسن در چهارشنبه 8 اسفند1386 ساعت 10:10 |

اینم وب جدید داداشمه...وقت کردین یه سر بهش بزنین دوستان گلم
|+|

برای نبات جان !
مینویسم...

گر قلم روزه مریم شکند

قلم روزه دار باید شکست ...

 

وزن و ردیف و  قافیه رو به بزرگی خودت ببخش به همون قلم


اصلاحیه : تو این مملکت سر بنجنبونی برات حرف در میارن . من مریم نمی شناسم به خدا . بابا جون این روزه مریم یعنی روه سکوت...روزه ای که حضرت مریم اولین بار گرفت .

 

|+| نوشته شده توسط محسن در شنبه 27 بهمن1386 ساعت 11:9 |

آخرین روز درسی
بالاخره آخرین امتحان عمرمونو دادیم.... اینم بعد از ۱۷ سال درس خوندن ... هر چند هنوز دکترا مونده اما امیدی به ما نیست ... تازه با این شیطنت هایی که توی این دانشکده کردیم عمرا قبولمون کنن ...اینم عکس یادگاری روز آخر با برو بچ کلاس ... !!!

 

|+| نوشته شده توسط محسن در چهارشنبه 3 بهمن1386 ساعت 15:11 |

سقاخونه
راستش توی دهات ما که از این چیزا نبود ... فقط اسمشو شنیده بودم . هر دفعه ام بیخیال از کنارش گذشتم . یه بار که نرسیده به پارک وی یکی دیدم با خودم فکر کردم این دیگه چیه ؟ حتما امام زاده اس ... اما امام زاده مرحوم که بنده خدا این تو جا نمیشه ! اونم دم ایستگاه اتوبوس . شایدم بچه امامزاده س . زندگی رفت شمع روشن کرد !

زندگی : برات نذر کرده بودم .

_ : آهان اینجا سقاخونه اس ... حالا چه کاریه !؟ بیان این شمع هارو تو حرم امام رضا روشن کنن که یه چیزیم گیر مشهدیا بیاد ...

زندگی خندید ...

 زندگی این نبود ! مهسا میگفت محسن تو درست نمیشی ... من که شک دارم واقعا عاشق شده باشی . بازم داری سرکاری میزاری .

یه وقتی با افتخار از خواب که بیدار میشدم میدیدم96 تا تماس نا موفق و اس ام اس دارم ... بعد فکر میکردم چه خوبه چند نفر دوستت داشته باشن ! خیلی وقتها اسمارو با هم عوضی میگرفتم و اون موقع ...حالا این کامنت دونی بازه هر کی خواست میتونه فحشمم بده یا...خوب من که جوابی ندارم ... همینطوریشم کلی مزاحم تلفنی دارم دیگه 4 تا بد و بیراه که چیزی ازم کم نمیکنه .

علی شوته : فلانی چی شد ؟ اونم به هم زدی ؟ یعنی همه ؟

_ : همه !

علی شوته : ای خاک عالم بر سرت پسر ...چکار کردی !

دلم میخواد برای سلامتی همه دعا کنم.من آدم مغرور و خودخواهی که تا حالا دستم به آسمون برای کسی بالا نرفته بود حالا تا برای سلامتی زندگی دعا نکنم نمیتونم بخوابم .

اما تو این چند ماه که نبودم کلی جلو رفتم و فهمیدم زندگی این نبود .

|+| نوشته شده توسط محسن در دوشنبه 24 دی1386 ساعت 9:45 |

فعلا...!!!
بعد این همه مدت که نمیخواستم آپم این باشه ... به هر حال درگیر کارای پروژه ام هستم ... از ترم آینده حتما برمیگردم خدمت دوستان ... 

اما به اون آدمای بیکاری که میان نظرات عجیب و غریب از قول خودم میزارن و حتی شماره موبایلمو میزارم هم بگم که زیاد حرص نخورین ... به هر حال یه قراضه ای هم پیدا میشه که بیاد خواستگاریتون و  ... بالاخره زیاد به خودتون زحمت ندین ... من اهل کل کل نیستم نه جواب اس ام اس میدم نه چیز دیگه ... این آپم فقط محض اطلاعه !

از همه دوستانی که میان نظر میدن و احیانا بهشون سر نمیزنم معذرت ... قول میدم جبران کنم .

|+| نوشته شده توسط محسن در یکشنبه 25 آذر1386 ساعت 11:52 |

!

فقط ۲ دقیقه دیگه صبر کنید ... بر میگردم

|+|

من و بابا !

خیال میکردم حالا که بابا یاد گرفته sms بخونه و بفرسته راحتتر میتونم بعضی حرفهارو بهش بزنم اما نگو بابای من شیطونم درس میده :

 

_ : بابا ... خرجیمو بیشتر میکنی ؟ سال آخرمه ... پروژه ام هم پول میخواد ...آفرین... میدونستم که قبول میکنی و نه نمیگی... ممنون پدرم !

بابا : خواهش میکنم پسرم ... قبول میکنم اما فعلا که دستم خالیه و باید یه مقدار جنس هم برای مغازه بخرم هر وقت پول دستم رسید رو چشمم . باشه ؟ آفرین ... میدونستم که قبول میکنی و نه نمیگی ... ممنون پسرم !

 

 

_ : بابا ... داشتم سریال میوه ممنوعه رو میدیدم...این حاج یونس فتوحی رو دیدم یاد شما افتادم....سر پیری و معرکه گیری ...!!!

بابا : اتفاقا منم داستم سریال رو تماشا میکردم ... منم این پسر پشت کنکوری بی دست و پاش سینا رو که دیدم یاد تو افتادم ...بچه انقدر بی دست و پا ؟

|+| نوشته شده توسط محسن در شنبه 28 مهر1386 ساعت 9:26 |

هویت من !
آهنگ رینگو از یه فیلم وسترن معروفه که اسمش یادم رفته...هالیوود نسخه جدیدش با لهجه مشهدی فرستاده تو بازار ...ببینید فرهنگ و ادبیات مشهد چقدر غنی است

دانلود آهنگ

|+|

نیایش
پروردگارا...

خدا جونم یه کاری کن امروز یه اتفاقی بیفته من سوژه کنم بزارم تو وبلاگم !

پ. ن .:.: ( این پروردگار بالارو به سبک عجیب و البته آشنایی باید بگید !! )

|+|

گذر عمر

مینشینم لب جوی

 تا که ببینم گذرعمر !

کودکی میبینم

لب جوی ایستاده

...

چند قدم اونورتر

کارگر خسته ز کار

چرک پا میشوید

یا که آن پایین تر

پیرمردی نالان

تف کند آب دهان

|+|

تولدم مبارک

تولدم مبارک ...

اولین پیام تبریک تولدم رو ساعت ۱۲:۰۱ امشب افسانه فرستاد : سلام...خواستم اولین کسی باشم که تبریک میگم ... به مناسبت این روز میمون (!) فردا همه سینما مهمون تو هستیم

از همه دوستان خوبم ممنون ... چه اونایی که پیام کوتاه دادن چه کامنت یا آف ... مخلص همتون هستم حتی دوستان عزیزی که به مناسبت این روز میمون (!) پست جدید آپ کردن لینک این دوستان گلم ----> تنهایی های یک دانشجو      گلهای اطلسی

حتی مامان هم همین الان اومد تو اتاق تبریک گفت .

مامان : نصفه شبی خواب نداری ابله !!؟

حالا من چون همه چیزو قشنگ میبینم  احساس کردم که میخواد تبریک بگه دیگه

دیگه اینکه این آخرین پست تابستونیمه ... از هفته آینده علی شوته میره مرخصی و ماجراهای جدید خوابگاه و دانشگاه شروع میشه

|+| نوشته شده توسط محسن در شنبه 17 شهریور1386 ساعت 2:53 |

خواستگاری 2

علی شوته : خوب حالا خداحافظی کن اما گوشی رو قطع نکن .

آقای ملکی : پس چرا حاج خانم تشریف نیاوردن ؟

بابا : والله کسالت داشتن ...  انشالله جلسات بعد .

خانم ملکی : گلناز ... گلناز جان وخه چایی بیار دگه دختر ... خوب به سلامتی آقازاده درس و دانشگاهشون تموم شده  ؟

علی شوته : ادبیاتتو عشقه !

_ : با اجازتون ...

بابا : این آقا محسن ما هنوز دانشجویه ... همه داراییش یه چمدون کتابه !

آقای ملکی : به به ... به سلامتی . بفرمایید میوه بردارید .

قبل از اینکه فرصت انتخاب داشته باشم 2 تا موز و ا خیار و سیب و پرتقال رو یه جا طی چند ثانیه توی پیشدستی جاسازی کرد . انقدر این موز و جلو چشمم تکون داد و تعارف کرد که زورکی برداشتم پوستش کردم و تکه تکه کردم و گذاشتم روی دستمال کاغذی ته پیشدستی . همین حین گلناز خانم که نه به گل میخورد نه ناز داشت با یه سینی چایی اومد تو اتاق . قیافه اش ای بدک نبود ... اما صورتش پر کک مک بود . وقتی نیشش باز شد دیدم یه دندونم نداره .

آقای ملکی : بفرمایید تورو خدا ... میوه برای شما گرفتیم ... تازه اس ... اون موزی رو که پوست کندین بخورین !

علی شوته : گیری دادیا ... محسن وردار کوفت کن تا پولشو نگرفته .

برای حفظ کلاس چنگال و برداشتم و فرو کردم داخل یکی از تکه های موز . لعنتی . تکه های موز به دستمال کاغذی چسبیده بود . با کارد و چنگال افتادم به جون موز . تقربیا له ولورده شده بود ...

علی شوته : داری چه غلطی میکنی ؟

سرمو بلند کردم دیدم بابا و خواهر الناز و خانواده عروس خانم خیره شدن به میوه خوردن من. خانم ملکی دستشو از زیر چونه اش برداشت و گفت :

_ : گلناز جان یه پیشدستی دیگه برای آقا محسن بیار ؟ آقا محسن هدف شما از ازدواج چیه ؟

نه بابا مث اینکه این یکی یه چیزی حالیشه .

علی شوته : به نظر من ازدواج انسان رو به تکامل میرسونه .

_ : درسته !

خانم ملکی : چی درسته ؟

_ : همین دیگه ... آها ... به نظر من ازدواج سلسله تکامل انسانیه !

علی شوته : خاک بر سر خرت  کنن  بچه .

یه ابروی خانم ملکی همچی 8 سانتیمتر بالا پرید ... گلناز نیشش دوباره  باز شد .

آقای ملکی یه موی دماغشو سریع کند و گفت : احسنت ... احسنت . ماشالله  از همین حالا مث  دکترا حرف مزنن.

تو همین گیر و ویر دوتا پسر 7-8 ساله  که آب دماغشون آویزون بود دنبال سر هم پریدن تو اتاق و یکیشون چسبید به پاهای من  .

آقای ملکی : ا طوله سگ برو گمرو اونور ...

خواهر الناز : چیزی نیست آقا بزارین بازیشونو کنن .

علی شوته : چخه بی پدر ...!!!

_ : چخه ...!

بابا یه چشم غره بهم رفت .

خانم ملکی : محمد جان ,حسن جان بیاین اینور بازی کنین آقا رو اذیت نکنین.

آقای ملکی : آقا دکتر چی گوش مدن ؟ مجازه یا نه ؟

علی شوته : ترانه مجازه , خواننده غیر مجازه !

_ : ترانه مجازه

هرتی بلند شد اومد جلو .

آقای ملکی : کو بدن مو هم  بشنوم .

علی شوته صداشو بلند کرد  : دیشب اومدم خونه تون نبودی...راستشو بگو کجا رفته بودی ... !!!

مردک گوشی رو گذاشت تو گوشش ... یه سری جنبوند و برگردوندش به خودم ... چشمم افتاد به گوشی عقم گرفت ... یه تیکه چرک گوش چسبیده بود بهش . به هزار زحمت با دستمال پاکش کردم و گوشی رو بردم نزدیک گوشم .

_ : علی بلندتر صحبت کن گوشی کامل تو گوشم نیست .

بابا و حاجی ملکی گرم حرف زدن بودند .

خانم ملکی : آقا محسن معیارهای شما برای انتخاب همسرتون چیه ؟

_ : معیارهای من برای انتخاب همسر ؟

علی شوته : خوشگل باشه , باباش پولدار باشه ,مامانش دم مرگ باشه , برادر نداشته باشه  ... جیگرتو بخورم  .

حالا من نمیخوام حرفای اینو بزنم خودمم قاطی میکنم .

_ : باباش ... جیگر !

هول شدم !

بابا : پسرم شوخه ...!!!

علی شوته : کجا تشریف میبرین عسل خانم ؟

خانم ملکی : دختر باید چطوری باشه ؟

علی شوته :  ناز باشی ... !!!

_ : ناز ...

آفا و خانم ملکی و گلنار میخ شده بودن تو حرفهای من ... صورتم گر گرفته بود .. همه داشتن منو نگاه میکردن .

الناز : محسن دریار اون هندس فری صاحاب مرده رو ...

_ : علی نکبت چی داری میگی ؟ همش خراب شد .

علی شوته : هیچی بابا ناز کرد سوار نشد . خراب شد ؟ حالا باید بریم سراغ نقشه جیم .

آقای ملکی : ازین خربزه ها بخورین حاج احمد ... مال زمین خودمانه ...

علی شوته : محسن کارت در اومد با این سلیقه حاج احمد . با کت وشلوار دامادی جای نشستن پشت میز باید بری تو جالیز !!! گلناز هوووووی ... !!!

زنگ در به صدا دراومد . محمد که انگار دستشو به دماغش منگنه کرده بودن رفت درو باز کنه .

علی شوته : کره خر بزرگتر از تو توی خونه نبود ؟ دریار اون انگشت وامونده رو ... نیگا نیگا تا مغز سرشو با انگشت کشید بیرون ... برو به حاج احمد بگو راننده اون اومده دم در ماهانه عقب افتاده شو بگیره  .

محمد اومد : بابا راننده حاج احمده .

بابا : راننده ؟

_ : ا ... فکر میکنم راننده آژانسه من گفتم نیم ساعته برگرده . الناز پاشو در ریم .

الناز : خوب با اجازتون دیگه زحمتو کم کنیم . انشالله قرار جلسه بعد رو تلفنی میزاریم .

بابا : صبر کن الناز خانم ... ما که هنوز حرفی نزدیم .

خانم ملکی : پس ما منتظر تماس شما هستیم الناز جان .

علی شوته : منتظر میمانیم ... ایسته کن تا زیر پات خربزه سبز بشه !

بابا یه دستی به ریشش کشید و گفت : والله ...

آقای ملکی : ای دفعه حتما حاج خانم هم همراه خودتان بیارین .

بالاخره اومدیم بیرون ...یه نفس راحتی کشیدم .از علی شوته خبری نبود . بابا هنوز دست به ریشش میکشید . هر وقت میره تو فکر اینطوری میشه .

بابا : کو ماشین آژانس ؟ راستی ما که با ماشین خودمون اومدیم ... محسن !!!

 

 

|+| نوشته شده توسط محسن در سه شنبه 13 شهریور1386 ساعت 2:51 |

علی شوته !

چند شب پیش علی شوته پیشم بود.

یک پیامک ( ( SMS برام اومد :" سلام ... حالا پیش خودمون بمونه ...این علی شوته وجود خارجی هم داره ؟"

زدم زیر خنده ... علی همراهمو از دستم قاپید و پیام رو خوند ... اخمهاش رفت تو هم !

علی شوته : مردک ...تو منو سکه یه پول کردی ... هر جا میرم میگن علی شوته علی شوته ... امروز جای اسممو رو برگه امتحانیم نوشتم علی شوته .

یالا اینو که میگم براش بفرست : دختر ایرونی غول بیابونی ... خودت میدونی شکل میمونی ...!!! یالله بفرست ...مسولیتش هم با خودم ...!!!

فرستادم . طرف هم نامردی نکرد اینو فرستاد : پسر مشهدی قند و نباتی ...شیرین شکلاتی آب نباتی !!!

|+|

آموختم

دوست داشتن را من

از زن فاحشه ای آموختم

با همه یکدل , با همه یکرنگ بود

با همه اینگونه بود !

و تعهد و تعصب را نیز

از سیاه مست  قهاری که

بعد هر پیاله با خود

بار خدایا توبه توبه میخواند !

من از خوک وحشی آموختم

که به زمین زیر پا نظر کنم

آسمان را به دگر هدیه دهم  !

آری من آموختم از فاحشه , از خوک , آن سیاه مست

در دل سیاه ترین شب ستاره ای پیداست .

|+|

خواستگاری 1

روز جمعه دایی ناپلئون وهم سنگرهاش خونه ما بودند .

فقط 2 دقیقه رفتم تو اتاق جواب تلفن همکلاسیم خانم ... بدم که با انتخاب واحدش مشکل داشت .علی شوته یهو درو باز کرد پرید تو اتاق .

_ : ای ابله مگه میخوای دزد بگیری ؟ چرا در نمیزنی ؟ نمیگی آدم لخت باشه تواتاق ؟

مهسا هم پشت سرش اومد : همیشه پشت  تلفن با دخترا صحبت میکنی لخت میشی ؟

علی شوته : نه جون محسن اگه به فکرم میرسید لختی اینطوری نمی اومدم تو ... اول از همون قفل در نگات میکردم بیشتر بخندیم ..

بابا : برو کنار شلوغ نکن علی ... بیا اینجا حاج محسن ... دختر حاجی محتشمی رو برات نشون کردم...نجیب ... با خانواده ...

علی شوته : ا خوب یکی هم برای من رزرو میکردین حاج احمد .

_ : بابا از کادو تولدت خوشت اومد یا نه ؟

بابا : _ آره بابا...ممنون ... دختر حاجی عبداللهیان زرگرجطوره ؟ 3  تا خواهرن ...

_ : ااااا...؟ هر   3تاشون با هم ؟ نمیشه که . زیاده بابا ...تو گلوم گیر میکنه ...!

بابا : پسر مگه من با تو شوخی دارم ؟

علی شوته: اهه...کاش منم همچی بابایی داشتم ... حاج احمد این پسره واقعا خره ...

بابا : نمیدونم والله.... فقط همینو بگم که این پسرعمه ات به خودت رفته...عین هم هستین .

علی شوته : ااا....!!! یعنی منم واقعا خرم ؟؟؟

_ : بلا نسبت !

مهسا : بابابزرگ الان که خیلی زوده ... محسن هنوز ...

علی شوته : اه تو چه جور دختری هستی مهسا ؟ نمیدونی یه کم دیگه بگذره موهاش کمتر بشه دیگه کی بهش زن میده ؟

بابا : الانم دیره ... هر چه زودتر ازدواج کنه کمتر به گناه میفته .

علی شوته : رزرو !!!

مهسا : خیلی لاغر شدی علی ... بمیرم برات ... انگار بهت نمیرسه !

بابا : لا اله الا الله ... ساکت بشین دیگه ... ببین محسن هر دختری میخوای کافیه اشاره کنی تا من برات رزروش کنم !!!

مهسا و علی شوته  : رزرو ؟؟؟؟

بابا : اه مگه این نره غول حواس برای آدم میزاره ...منظورم اینه که بریم خواستگاری ... خرج عروسیتون هم با خودم ( واقعا خسته نباشید ! )

حالا خیال نکنین این حاج بابای ما الان که این حرفارو میزنه تا آخرش هست ... نه بابا فقط عشقش اینه پسر داماد کنه ... بعدش دیگه خدا کریمه ...

علی شوته : آره دیگه جای اینکه بشینی تو خونه مواظب در یخچال باشی برو یه اهل و عیالی برا خودت دست و پا کن .

مهسا : بازم هر چی باشه بهتر از تویه که تا شب میخوابی...از اینور خونه قل میخوری میری اونور به دیوار میخوری باز قل میخوری میری اینور خونه ...!

شمسی خانم اومد تو اتاق .

علی شوته : به به دختر گل ...!!!

شمسی خانم : خجالت بکش ... من سن مامان تورو دارم !

علی شوته : چکار کنم آخه  بابام هر وقت با مامانم تنها میشه همینو میگه !

شمسی خانم : آقا محسن مامان میگن برای  ظهر خرید داریم .

_ : علی بدو بریم ..!!!

علی شوته : به من چه ... گفت محسن .

_ : من دایورت کردم رو تو ؟

علی شوته : ها ؟

_ : علی جووون عمه بیا بریم الان حاج احمد هر چی دختر ترشیده و تاریخ مصرف گذشته هست برام ردیف میکنه .

علی شوته : ای بابا ... چه اشکالی داره خوب ... میگه خرجشو میده دیگه !

_ : خره تو بابای خسیس منو نشناختی ؟ یادته یه سال پیش هم که به من گیر داده بود میگفت الان با 100 هزار تومن راحت زن پیدا میشه .

علی شوته : وا ؟ مگه میخواد سیب زمینی  پیاز بخره .

_ : خوب من میشناسمش که اینو میگم . فکر خانواده طرفو نمیکنه . میزنه به سرش از شیرخوارگاه یکی میگیره .

علی شوته : محسن یه فکری به سرم زد . یه خواستگاری فرمالیته راه میندازیم ... هم میخندیم هم یه چند صباحی حاج احمد کمتر بهت گیر میده ... .

 

ادامه دارد...

 

|+| نوشته شده توسط محسن در شنبه 3 شهریور1386 ساعت 3:16 |

تیک

اول : من نمیدونم اینجا وبلاگ منه یا چت روم ... یکی میاد نظر میده عکست جالب نیست بعد خودش دست میبره عکسمو عوض میکنه ...عکس قبلی رو میزاره ... تازه از خودش هم ممنونه ... مگه من نشناسمش ... آخه این وبلاگ فکستنی هک کردنش دیگه چیه ؟؟؟؟بازم دمش گرم کار دیگه ای نکرد .

دوم : خواهش میکنم ابراز احساساتتونم بزارین برا یه جای دیگه...روزی 60 بار به 70 نفر جواب پس بدم که ... بعد میگین از خود ممنونم بابا من قصد ازدواج ندارم ....!!!ازین به بعد کامنتا سانسور میشه

سوم : آقا یه چیز دیگه ... دست تو کارم زیاد شده ... امروز همینجوری به سرم زد یه جستی( سرچ ) تو وبلاگها کنم . با کلید واژه ( کی ورد ) علی شوته چند مطلب طنز و خاطره پیدا کردم که اتفاقا همه هم آپ جدید هستن ... باور نمیکنی داداش ؟ برو خودت جست بزن .  دامنه های  بلاگ اسکای و پرشن بلاگ ... !!! نکن آقا ...راضی نیستما !!!

|+|

من و تو

 

در آغوشت میکشم ... محکم تر از قبل

تو گویی در زمان گم گشته ایم ما !

Moi et toi

Je te serre dans mes bras

! Tout comme nous perdons dans le temps

|+|

تصحیح
اینم از عکس...بس که گیر دادین عکس قبلی خفنه اینو گذاشتم...بهتر ازین موجود نبود !!! دیگه گیر ندیناااااااا !!!!
|+|