علی شوته : خوب حالا خداحافظی کن اما گوشی رو قطع نکن .
آقای ملکی : پس چرا حاج خانم تشریف نیاوردن ؟
بابا : والله کسالت داشتن ... انشالله جلسات بعد .
خانم ملکی : گلناز ... گلناز جان وخه چایی بیار دگه دختر ... خوب به سلامتی آقازاده درس و دانشگاهشون تموم شده ؟

علی شوته : ادبیاتتو عشقه ! 
_ : با اجازتون ...
بابا : این آقا محسن ما هنوز دانشجویه ... همه داراییش یه چمدون کتابه !
آقای ملکی : به به ... به سلامتی . بفرمایید میوه بردارید .
قبل از اینکه فرصت انتخاب داشته باشم 2 تا موز و ا خیار و سیب و پرتقال رو یه جا طی چند ثانیه توی پیشدستی جاسازی کرد . انقدر این موز و جلو چشمم تکون داد و تعارف کرد که زورکی برداشتم پوستش کردم و تکه تکه کردم و گذاشتم روی دستمال کاغذی ته پیشدستی . همین حین گلناز خانم که نه به گل میخورد نه ناز داشت با یه سینی چایی اومد تو اتاق . قیافه اش ای بدک نبود ... اما صورتش پر کک مک بود . وقتی نیشش باز شد دیدم یه دندونم نداره .

آقای ملکی : بفرمایید تورو خدا ... میوه برای شما گرفتیم ... تازه اس ... اون موزی رو که پوست کندین بخورین !
علی شوته : گیری دادیا ... محسن وردار کوفت کن تا پولشو نگرفته .
برای حفظ کلاس چنگال و برداشتم و فرو کردم داخل یکی از تکه های موز . لعنتی . تکه های موز به دستمال کاغذی چسبیده بود . با کارد و چنگال افتادم به جون موز . تقربیا له ولورده شده بود ...
علی شوته : داری چه غلطی میکنی ؟ 
سرمو بلند کردم دیدم بابا و خواهر الناز و خانواده عروس خانم خیره شدن به میوه خوردن من. خانم ملکی دستشو از زیر چونه اش برداشت و گفت :
_ : گلناز جان یه پیشدستی دیگه برای آقا محسن بیار ؟ آقا محسن هدف شما از ازدواج چیه ؟ 
نه بابا مث اینکه این یکی یه چیزی حالیشه .
علی شوته : به نظر من ازدواج انسان رو به تکامل میرسونه .
_ : درسته !
خانم ملکی : چی درسته ؟
_ : همین دیگه ... آها ... به نظر من ازدواج سلسله تکامل انسانیه !

علی شوته : خاک بر سر خرت کنن بچه .
یه ابروی خانم ملکی همچی 8 سانتیمتر بالا پرید ... گلناز نیشش دوباره باز شد .
آقای ملکی یه موی دماغشو سریع کند و گفت : احسنت ... احسنت . ماشالله از همین حالا مث دکترا حرف مزنن.
تو همین گیر و ویر دوتا پسر 7-8 ساله که آب دماغشون آویزون بود دنبال سر هم پریدن تو اتاق و یکیشون چسبید به پاهای من . 

آقای ملکی : ا طوله سگ برو گمرو اونور ...
خواهر الناز : چیزی نیست آقا بزارین بازیشونو کنن .
علی شوته : چخه بی پدر ...!!!
_ : چخه ...! 
بابا یه چشم غره بهم رفت .
خانم ملکی : محمد جان ,حسن جان بیاین اینور بازی کنین آقا رو اذیت نکنین.
آقای ملکی : آقا دکتر چی گوش مدن ؟ مجازه یا نه ؟
علی شوته : ترانه مجازه , خواننده غیر مجازه !

_ : ترانه مجازه
هرتی بلند شد اومد جلو .
آقای ملکی : کو بدن مو هم بشنوم .
علی شوته صداشو بلند کرد : دیشب اومدم خونه تون نبودی...راستشو بگو کجا رفته بودی ... !!!

مردک گوشی رو گذاشت تو گوشش ... یه سری جنبوند و برگردوندش به خودم ... چشمم افتاد به گوشی عقم گرفت ... یه تیکه چرک گوش چسبیده بود بهش .
به هزار زحمت با دستمال پاکش کردم و گوشی رو بردم نزدیک گوشم .
_ : علی بلندتر صحبت کن گوشی کامل تو گوشم نیست .
بابا و حاجی ملکی گرم حرف زدن بودند .
خانم ملکی : آقا محسن معیارهای شما برای انتخاب همسرتون چیه ؟
_ : معیارهای من برای انتخاب همسر ؟
علی شوته : خوشگل باشه , باباش پولدار باشه ,مامانش دم مرگ باشه , برادر نداشته باشه ... جیگرتو بخورم .
حالا من نمیخوام حرفای اینو بزنم خودمم قاطی میکنم .

_ : باباش ... جیگر ! 

هول شدم !
بابا : پسرم شوخه ...!!!
علی شوته : کجا تشریف میبرین عسل خانم ؟
خانم ملکی : دختر باید چطوری باشه ؟
علی شوته : ناز باشی ... !!!

_ : ناز ...
آفا و خانم ملکی و گلنار میخ شده بودن تو حرفهای من ... صورتم گر گرفته بود .. همه داشتن منو نگاه میکردن .
الناز : محسن دریار اون هندس فری صاحاب مرده رو ... 
_ : علی نکبت چی داری میگی ؟ همش خراب شد .
علی شوته : هیچی بابا ناز کرد سوار نشد . خراب شد ؟ حالا باید بریم سراغ نقشه جیم .
آقای ملکی : ازین خربزه ها بخورین حاج احمد ... مال زمین خودمانه ...

علی شوته : محسن کارت در اومد با این سلیقه حاج احمد . با کت وشلوار دامادی جای نشستن پشت میز باید بری تو جالیز !!! گلناز هوووووی ... !!!
زنگ در به صدا دراومد . محمد که انگار دستشو به دماغش منگنه کرده بودن رفت درو باز کنه .
علی شوته : کره خر بزرگتر از تو توی خونه نبود ؟
دریار اون انگشت وامونده رو ... نیگا نیگا تا مغز سرشو با انگشت کشید بیرون ...
برو به حاج احمد بگو راننده اون اومده دم در ماهانه عقب افتاده شو بگیره . 
محمد اومد : بابا راننده حاج احمده .
بابا : راننده ؟
_ : ا ... فکر میکنم راننده آژانسه من گفتم نیم ساعته برگرده . الناز پاشو در ریم .
الناز : خوب با اجازتون دیگه زحمتو کم کنیم . انشالله قرار جلسه بعد رو تلفنی میزاریم .
بابا : صبر کن الناز خانم ... ما که هنوز حرفی نزدیم .
خانم ملکی : پس ما منتظر تماس شما هستیم الناز جان .
علی شوته : منتظر میمانیم ... ایسته کن تا زیر پات خربزه سبز بشه !
بابا یه دستی به ریشش کشید و گفت : والله ...
آقای ملکی : ای دفعه حتما حاج خانم هم همراه خودتان بیارین .
بالاخره اومدیم بیرون ...یه نفس راحتی کشیدم .از علی شوته خبری نبود . بابا هنوز دست به ریشش میکشید . هر وقت میره تو فکر اینطوری میشه .

بابا : کو ماشین آژانس ؟ راستی ما که با ماشین خودمون اومدیم ... محسن !!!
